خالق شاهداست...
خودم رامشغول،خسته بودم چون تازه ازسرکاربطرف منزل میرفتم،درهمین عین ناگهان باصحنه ای روبروشدم
که مرامتحیرساخت،:
عابری پیاده که درآن طرف خیابان راه میرفت جلوی هرمغازه ای که میرسیدبطوری که هیچ کس متوجه نمیشد
وسایلی رابرمیداشت (سرقت میکرد)باخودم گفتم یعنی هیچ کس اورانمیبیند،ولی باورکنین بقدری تیزعمل میکرد
که کسی متوجه هم نمیشد،خلاصه چندقدمی برداشتم وحس همشهری بودنم مرابه وجدآوردجلورفتم وجلویش
راگرفتم وگفتم این چه کاریست مرد،چرادزدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چندلحظه طوری که هیچ حرفی نمیزدوبه من نگاه میکردومن به اوگذشت،وبالاخره گفت :
من قبلا شهردارمنطقه
فلان بودم روزهاوسالهای زیادی خدمت کردم تاروزی که به من پیشنهادخوبی شد
بهم ،شخصی سرمایه داروثروتمندروزی به دفترم آمدودرباره کارهای ساخت وسازش درشمال شهر
صحبت کردوگفت :
آقای شهردارعزیزمن به فکرآبادانی این شهرم حال شماشاهدیت که من جزرضای خداکاری نکردم ونمیکنم
خلاصه باحرفهای فریبنده اش مراخام ساخت وپیشنهادکرددرمحدوده ساخت وسازشان زمینی است که مالک
آن مادروفرزندی هستندوگفت شماآنهاراازآنجابیرون کن تامن پروژه ام راتمام کنم.
ومبلغ هنگفتی بهم دادمنم چون پول دیدم کورشدم وقبول کردم ،معطل نکردم باتجهیزات ونفرات به آنجارفتم
آن مادروفرزندپسرش رادیدم بهشان گفتم چرالجاجت میکنیداین محدوده مربوط به ماست وشما حقی دراین
ملک نداریدسریع تخلیه کنیدتابکارمان برسیم.
آنهاگوش نکردند،ماکارمان رابی اعتناشروع کردیم
ناگهان پسرک به دست وپام افتادوالتماس کردکه ماجایی رونداریم توروخداخانه مان راویران نکنید.
گوش نکردیم.ادامه دادیم خانه کامل ویران شد.
مادرپسرک هیچ عکس العملی نشان ندادازاول تاپایان ویران ساختن ملکشان.
آخرکاردست پسرش راگرفت وروبه من کردوگفت:
زمین ازآن خداست،ومابنده اوییم،من آشیانه ای بناکردم بااجازه اوپس صاحب زمین باتو آن کندکه بامن کردی.
خندیدم وباخنده من همه زدندزیرخنده ومسخره شان کردم،خلاصه آنهارفتندودیگرندیدمشان.
کارم تمام شدپولم راگرفتم ،چندی گذشت برجی درآنجابناشدباشکوه وبی نظیر.
دریکی ازشبهادرخانه ودراتاقم خواب بودم تلفنم زنگ خورد،گفتندفلانی مرده وآن برجی که بناشده بودویران شده
شماهم ازمقامات بالا نامه اومده که دیگرشهردارنیستیدوازفردادیگرنبایدبیاییدسرکار
شوکه شدم فکرکردم خیال یاخواب است،امانه واقعیت بود،حال ای کاش بااینهابسنده می شد
ازفردای آن روززندگیم شدجهنم ،زن وفرزندانم مرارهاکردندومن به فلاکت افتادم هرچی پول وثروت داشتم درطی
یک ماه ازدست دادم تاالان که دست به دزدی میزنم تاشکم خودراسیرکنم.
بله دوستان من هم مقداری پول بهش دادم وگفتم دزدی نکن...ورفت...
این عاقبت کسی است که برای رسیدن به اهداف خودحاضراست حق دیگران راضایع سازدامابی خبرازآنکه
خالقی یکتانظاره گروی است وحامی مظلومین ومستضعفین.
عمری اگرباشد،تنهایی رامهاری،عشق بالان،پاک رویان،زنده دلان ازشمال تاجنوب راتجربه کردیم امان ازاین تنهایی همسالانم،خوشابحال روزهایی که غربت ودوری ازپهنه وسیع گیتی مهوشود.